دستانم از جوهر پر و از فشار درد گرفته است. . . . .
من یادم نبود!!!
چرا؟چرا؟
نمیدانم!!!
من بهترین کس را از یاد برده بودم و در خیالات و رویاهای خود غرق بودم!!!!!
نمیدونم چرا؟
من مادرم را فراموش کرده بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمیدونم چرا اورا .............
او که مرا بزرگ کرد...................
او که مرا در آغوش خود بدون چون و چرا راه داد.....................
سختی کشید برای من........................
او که مرا دوست داشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
او که .......................!!
روز مادر مبارک!!!!!!!!!!
نظرات ()نمیدونم ولی این روزا حالم خیلی گرفتس !!!!!!!!!
تلویزیون رو که روشن میکنم طاقت دیدن بدبختیمونو ندارم
آخه واقعا چرا؟؟!!
شما چی فکر میکنید؟واسه چی حاله من گرفتس؟!
امیدوارم بفهمید!!
باور ندارم صبح چشامو باز کردم دیدم. . . . . . . . . . .
مملکت رو هواست !!
تلویزیونو روشن کردم تا ببینم که نتیجه آر......چی شد!!!
ولی هنوز ساعت هشت صبح نشده اونی خودتون میدونید نوزده میلیون!!!!
و اونی که سبزه !!!! نه میلیون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینقدر حالم گرفته شد تلویزیونو خاموش کردم و دوباره رفتم خوابیدم قدرت نداشتم بلند
شم از بس حالم گرفته بود !!!!!!!!
فکر کنم شما بتونید از حال گرفتگیتون در صبح شمارش آر...... بگید!!
البته اگه غیر از اون نوزده ملیونی هستین!!!!
نظرات ()تنهایم. . . . . . . . . . .
چه کنم تا او را به فراموشی بسپارم........!!
دوستش دارم نمیتونم فراموشش کنم....................
کاغذی روی زمین لیوان نیمخورده ام روی میز چوبی.......
عطر خوشت هنوز در هوای کلبه ی چوبی فقیرانه ام پیچیده..........
دوستت دارم ولی...............
ولی نمیدانم...................
پس باید فراموشت کنم........................!!
نظرات ()گاهی قلم را بفشارم ، که اندوه فرو شکند
برخی کلمات در تاری چشمانم ، گم میشوند
میگذارم اشک ها فرو ریزند و بغض ها باز شوند
کاغذ در دست فشرده میشود
و من همچنان مینویسم
تا ببینم . . . . به راستی چیزی باقی نمانده
چقدر این زمان طولانی بوده؟
مهم این است آنچه مرا ناخشنود میکرده باید به بیرون افکنده میشد.
سال های عمر خود را دوست خواهم داشت ،
به خودم بیش از تدارک غم و اندوه ، بهترین
هدایا را ÷یشکش میکنم.
به کاغذم نگاهی می اندازم
دستان را بر روی قلب مهربانم می گذارم
از صمیم دل گذشته های دور را میبخشم
چون آنها به من کمکی نمیکنند و مانند
کفش های کودکی ام برای پاهای کنونی ام تنگ
شده اند و باعث آزارم میشوند ضمن اینکه
با پوشیدن آنها قادر به برداشتن حتی یک قدم نیستم.
پس آنها را با پاک میکنم ، با پاکن واقعی ،
محکم و به راستی . . . .
با مهر در آیینه مینگرم
و خود را دوست خواهم داشت . . . .
نظرات ()
نظرات ()